کاوه قاسمی کرمانشاهی – چهل روز گذشت… برای بهاره علوی

نشستیم و ساعت‌ها در آن کافه‌ی زیرزمینی با هم حرف زدیم. از جبر ماندن و اختیار رفتن گفتیم. قرار بود من نباشم. یا آن سوی میله‌ها، یا این سوی مرزها. گفتیم و گفتیم… به قد تمام سال‌های کوتاه دوستی‌مان، به قد تمام سال‌های طولانی دوری‌مان. موقع حرف زدن بغض داشتم. دستم را محکم گرفت. یعنی مقاوم باش. موقع خداحافظی اشک ‌ریختم. شانه‌هایم را محکم گرفت. یعنی مقاوم باش.

تند و تند حرف می‌زدم. انگار فرصت دیگری نبود. باید می‌گفتم هر آن‌چه در دل داشتم. خودش هم می‌دانست در ابراز کلامی احساساتم به دیگران چقدر ضعیفم. هیچ وقت نتوانستم به خانواده و دوستانم بگویم چقدر دوست‌شان دارم. چقدر به تک تک‌شان وابسته‌ام. چقدر به مهربانی‌شان نیاز دارم.

اما این بار در چشمانش ذل زدم و گفتم. گفتم که به عنوان یک دوست چقدر دوستش دارم. گفتم که به عنوان یک فمینیست چقدر افکارش را می‌ستایم. گفتم که به عنوان یک اکتیویست چقدر به او احترام می‌گذارم. از حسادتم به شجاعتش در شکستن تابوها گفتم. گفتم و گفتم… گفتم ببخشم برای همه‌ی کمی‌ها و بدی‌هایی که در رفاقت با تو داشتم. ‌آن‌قدر گفتم تا سبک شدم. انگار هیچ ناگفته‌ایی باقی نمانده بود. حتی برای اولین بار به او فهماندم چیزی را که دوست نداشتم دیگران بفهمند!

شب نوروز بود. 5 روز پیش حکمم تایید شده بود و تصمیمم را گرفته بودم. در تاریکی شب رفتم در خانه‌شان تا بگویم از بین دو رفتن کدام را انتخاب کردم. نبودند اما. همسایه گفت رفته‌اند سقز. در آن شلوغی آتش بازی و هه‌لپه‌رکی (رقص کُردی) جشن نوروز جایی را پیدا کردم تا قبل از حرکت ایمیلم را چک کنم. روی وال فیس‌بوکم نوشته بود: امروز رفته بودم کوه، خیلی یاد اون کوهنوردی خودمان و تاق‌بستان و سقوط آزادهای خودم! افتادم. الان آمدم و این خبر رو دیدم. واقعا نمی‌دانم چه بگم عزیزم. فقط این‌که هر تصمیمی بگیری ما همه پشتیبانت هستیم. تو سلامت باش، دوری به جهنم…

Read the rest of this entry

shawgaar(شه وگار)- ….

برای بهاره…
شنیده ام ناگهان همه چیز را رها کرده ای و رفته ای، بهاره جان ! … و یک عالمه کار ناتمام گذاشته ای روی دستم…! امان از دست تو بهار گیان !
باید بنشینم و تمام پست های نخوانده ات را، سطر به سطر، بنوشم. تمام لبخند های ثبت شده ات را، تک به تک، دود کنم.
یک عالمه عکس باید بگیرم. یک دنیا مطلب باید بخوانم. یک میلیون صفحه را جستجو کنم.

پیام تسلیت ٣٥٠ تن از فعالان مدنی، جنبش زنان و وبلاگ نویسان به مادر و برادر بهاره علوی

 تغییر برای برابری ـ همزمان با هفتمین روز درگذشت بهاره علوی، دوست و همراه کمپینی‌مان 350 تن از فعالان مدنی، جنبش زنان و وبلاگ نویسان پیام تسلیتی خطاب به مادر و برادر بهاره ارسال کردند که متن آن در پی می‌آید.

Read the rest of this entry

بلال مرادویسی – برای «مامان نسرین»، مادر بهاره، مادر دیاکو، … مادرمان.

کم بژی، که ل بژی

برای «مامان نسرین»، مادر بهاره، مادر دیاکو، … مادرمان.

نسرین خانم، می خواهم ناگفته¬های روی دل مانده¬ام را اینجا برایت بگویم، کلماتی که گم شد بس که لرزید دستم در دستت امروز:
چه بسیار مردمان که عمر می کنند بسیار و می آیند و می روند بی آنکه پشت پایشان کمترین ردی بماند و بی آنکه نقش خود زنند و طرح خود دراندازند.شگفتا که میان سیل بی عدالتی های روزگار، قاعده ای به جا و منصف برقرار است که یاد نیک می ماند و «مرده آن است که نامش به نیکی نبرند».

Read the rest of this entry

رحمان جوانمردی – خورشید در سرزمین ما باز طلوع خواهد کرد

شک ندارم خورشیدی که در یک عصر تیره و تار غروب کرد در سحر صبحگاهی طلوع خواهد کرد و تابش نور و گرمایش، جوانه‌های تازه روئیده از زمین سوخته و سرد را زندگی خواهد بخشید. سرزمین ما گرچه بهارانش کوتاه است اما با هر بهارش گلهای گزیزه و شقایق و نسترن و لاله را می رویاند و بدیعترین زیبائیها و خوشبوترین عطرها را در دامان خود می‌پروراند.

Read the rest of this entry

تغییر برای برابری – آنکه یادش ماندگار است نامیرا است، نامیرا چون بهاره علوی

تغییر برای برابری: امروز، دوست و همراه، فعال کرد و فعال پی گیر جنبش زنان درکمپین یک میلیون امضا را از دست دادیم . بهاره با وجود آنکه تنها 20 بهار عمر را سپری کرده بود کارنامه ای پربار داشت. او فعال حقوق بشر، زنان، وبلاگ نویس و نویسنده بود.

بهاره در تاریخ 11 فروردین ماه امسال در جاده سنندج دچار حادثه رانندگی شد که طی آن پدرش را از دست داد و خود و مادرش به شدت دچار آسیب نخاعی و در بیمارستان بستری شدند. پس از مرخصی به دلیل عفونت ناشی از جراحت مجددا به بیمارستان منتقل شد و امروز در کمال ناباوری به طور ناگهانی و به دلیل لخته شدن خون درگذشت. این درحالی بود که دوستانش ساعاتی پیش از مرگ در کنارش بودند وحال و روحیه اش را خوب توصیف می کردند. Read the rest of this entry

مریم حسین‌خواه – بهاره علوی، زنی جوان با آرزوهای بزرگ

آرزو داشت در سال جدید کسی در بند نباشد. آرزو داشت هیچ زوج جوانی بدون امضای شروط ضمن عقد، زیر سقف مشترک نروند. آرزو داشت جهان برابر‌تر از اینی باشد که هست و عادلانه‌تر.

این‌ها آرزوهای یکی از جوان‌ترین اعضای جنبش زنان ایران و از فعالان کمپین یک میلیون امضا در کردستان بود: بهاره علوی؛ دختر ۲۱ ساله‌ای که از ۱۶ سالگی با شور بسیار برای تحقق آرزو‌هایش فعالیت می‌کرد و چند روز پیش در اثر عوارض ناشی از تصادف اتومبیل در جاده سنندج، جان‌باخت.

نوشتن از بهاره علوی، سوگنامه‌ای برای یک عزیز درگذشته نیست، بلکه نوشتن از دختر جوانی است که با جسارت و شجاعت برای رسیدن به خواسته‌هایش تلاش می‌کرد. او نمونه‌ای بود از نسل جدید زنان ایرانی که در زیر شدید‌ترین فشار‌های اجتماعی و سیاسی، از راهی که انتخاب کرده‌اند پشیمان نمی‌شوند.
بهاره علوی، پیش از همکاری با کمپین یک میلیون امضا با شرکت در دوره‌های آموزشی بی‌بی‌سی و زیگزاگ، کار خبرنگاری را آغاز کرده بود و به گفته همکاران و استادانش در این دوره‌ها، با «علاقه و پشتکار زیاد» می‌آموخت و می‌نوشت و فعالیت می‌کرد. Read the rest of this entry

صبرا رضایی – طلوع خورشید در کنار بهار، در کنار دختر خورشید- برای بهاره علوی

تو چه دوری از من و چه نزدیک

بهار رو دوست نداشتم، نه به خاطر فصلش نه به خاطر هواش فقط و فقط به خاطر اتفاق های تلخی که توی بهار تجربه کرده بودم. نمیدونم چطور میشه تعبیرش کرد اما انگار همه چی جمع می شد و توی بهار به ما نازل میشد همیشه. وقتی بهار سر می رسید، یاد شعر شمس لنگرودی می افتادم » دلداریمان بده سال نو !»

امسال اما عجیب بود بیشتر از هر موقعی حضور تک تک دوستانم به من آرامش می بخشید. سختی های سال پیش برایم خاطره انگیز می شد به اشک ها گریه ها و آه هامون با یه لبحند نگاه می کردم چون حضور آدم ها اینبار پررنگ تر از همیشه بود.

تعطیلات تمام شد، خسته از سفر های طول و دراز اومدم خونه نشستم و نوشتم و نوشتم برای اینکه از تو و امثال تو تشکر کنم به خاطر بودنتون به خاطر آرامشی که تو این سختی ها به من دادید به خاطر دردها و دغدغه های مشترکمون اما … هنوز ساعتی از رسیدن و نوشتنم نگذشته بود که خبر دردناک فوت پدرتو شنیدم. یک دفعه یاد آروزهات افتادم ، یاد آرزوهای سال 90 تو، یاد انرژی صدات. سخت بود، اما، تو بهاره ما بودی میدونستم که سختیشو رد می کنی و دوباره از نو شروع می کنی. اینقدر مطمئن بودم که راحت بود زنگ زدن به تو، حرف زدن باتو و خندیدن باتو ، فروردینم با تصادف تو از آرامش در اومد و دراومد و در اومد و پر از اتفاقای تلخ شد. یکی رو بردن، یکی رو آوردن، یکی گریه می کرد، یکی فریاد میزد؛ منم غصه می خوردم اما دلخوشیم حضور تو بود نه اینکه هر لحظه من تو بودی نه، اینقدر هم احساس مهم بودن نکن اما فکر اینکه تو رو از دست نداده بودم خیلی بهم انرژی می داد. Read the rest of this entry

دختر خورشید وبلاگستان رفت….

وبلاگ خورشید خانم- دخترم رفت… دخترم بیست سالش بود. بهاره علوی، دختر خورشید، خورشید کردستان، فعال حقوق زنان، عضو کمپین یک میلیون امضا، یکی از بهترین و شجاع ترین و صادق ترین وبلاگ نویس های زن ایرانی از نظر من، پر از زندگی، پر از آرزو، پر از تلاش برای جهانی برابر برای همه، رفت.* دیگه بهاره نداریم. دیگه یه دختر پر شر و شور که با سر نترس برای کمپین امضا جمع می کرد و برای حقوق زندانی ها و محکومین به اعدام تلاش می کرد نداریم. دیگه بهم نامه نمی زنه بگه سلام مامان خورشید…

هیفده سالش بود که پست «روزی که من فهمیدم» رو نوشت. ساده و صادق و صریح از زن بودنش و از نسل خودش و از اهمیت کشف نیازهای جنسی اش نوشت. از اهمیت روایت های زنانه و تنانه نوشت. هیفده سالش بود و از خود بودنش نمی ترسید. از فحش ها و تهدیدها تو کامنت ها و ایمیل ها نمی ترسید. از مردسالاری پنهان و آشکاری که زنی که حرف بزنه رو می خواد له کنه نمی ترسید. ملاحظه و خجالتی نداشت برای اینکه با صدای بلند بگه فمینیسته، یه فمینیست رادیکال. جستجوگر بود. می خواست روزنامه نگار شه. می خواست حقوق زنان بخونه. تلاش می کرد برای جهانی بهتر و برابر.

Read the rest of this entry

مرثيه برایِ بهاره علوی که با بهار رفت…؛ محمد فلاح‌نیا

تویِ عکس هایِ يادگاری که لبخند می زنی،
جگرم خورشيدِ سوزانی می شود
که همه چيزم را به آتش می کشد
و نبودنت را فرياد می کشم.مثلِ سنگ، صبوریِ بسيار کرده ايم اين روزهایِ سردِ بهارِ بی نصيب را
اما طاقتمان هم اندازه ای داردطاق شده ام
و داغِ دلم را با تو می گويم که هميشه لبخند می زدی:
پوپک پرنده شد و پريد،
تو پرکشيدی ميانِ آسمانِ بعد از ما
و از مثلثِ تثليثمان
خطی به جای مانده که بيهودگی را هنوز ادامه می دهد.ادامه می دهم راه هایِ جهان را
تا روزی که نمی دانم کی از راه می رسد.
مثلِ تو که نمی دانستی
و مثلِ همه یِ ما که نمی دانستيم:
مرگ، پتياره ديوِ دريوزه ما را نظاره می کند.محمد فلاح نيا
۶ ارديبهشت ماه ۱۳۹۰

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.